جبهه مقاومت
خاطراتی از سردار دلها در جنگ عراق

دلاوری های سردار شهابی فر تا شوخی های حاج قاسم در میدان نبرد
سردار زمردین ادامه می دهد: شهابی فر پس از درمان برای ماموریت به عراق، پیش ما آمد. در عملیات “جوف الصخر” جایی که مرکز فرماندهی داعش بود در مسیر کربلا تا بغداد جاده ای قرار دارد که شیعیان از بغداد برای زیارت ضریح امام حسین ع به عراق میآیند و همانند پیاده روی که در مسیر نجف تا کربلا وجود دارد از مسیر بغداد تا کربلا، مدینه الصدر و کل بغداد نیز پیاده روی وجود دارد در این مسیر در ۳۰ کیلومتری کربلا یک منطقه به نام جوف الصخر وجود دارد که روبروی آن مقبره دو طفلان مسلم قرار دارد و اهالی آن اهل تسنن و وهابی هستند حتی آمریکایی ها جرات نداشتند برای پاکسازی به این منطقه بروند، در آنجا تک تیراندازان حدود ۳ هزار نفر از شیعیان امام علی (ع) را به طروق مختلف به شهادت رسانده بودند که حاج قاسم دستور داد ما در جوف عملیات انجام دهیم تا امنیت کربلا تامین شود چراکه حدود چهار ماه تا اربعین بود .
این عملیات را از چند محور آغاز کردیم و قرار بود عملیات در آن سوی آب را نیز نیروهای مقتدا صدر انجام دهند که کمی کوتاهی کردند. بعد از انجام چند عملیات به جلو پیشروی کردیم و عملیات خوب و موفقیت آمیزی رقم خورد؛ جوف دست نیروهای حشدالشعبی افتاد و در همین حین در یک محور در کنار سردار شهابیفر بودیم، در عملیات ها وی تا حدی به دل دشمن می رفت و بقیه نیروهای حشدالشعبی با ترس به دنبال ما می آمدند که یکباره دیدیم شهابیفر تخته گاز تیربار را به دست گرفت و به تنهایی به جلو رفت و آن منطقه را فتح کرد ؛ او بقدری سریع جلو می رفت که ما می گفتیم سردار صبر کن تا نیروها برسند با هم در منطقه جلو برویم، اما او می گفت نه من باید شهید شوم . با خنده به او می گفتیم ما چه گناهی کرده ایم که با تو در یک عملیات هستیم باید مراقبت جان خود باشیم یا تو، خلاصه عملیات با موفقیت انجام شد و ما باز گشتیم.
پس از بازگشت، حاج قاسم و معاونانش از ما گزارش کار خواستند، به آنها گفتیم هر کس با شهابی فر به عملیات برود شهید می شود چون او سرش را پایین می اندازد و بی پروا برای مقابله با دشمن به میدان می رود. یک شب حاج قاسم ما را صدا زد و گفت: سردار شهابی می گوید می خواهم شهید شوم شما چه کاری انجام می دهید؟ به شوخی گفتیم ما چند کار بلدیم، شهید فهمیده را هم ما به زیر تانک هل دادیم چند نفر از دیگر رزمندگان را ما شهید و زخمی کردیم شهابیفر را از پشت سر بزنیم یا بمب کنار جاده ای، به شهابی گفتم حالا چرا می خواهی شهید شوی؟ به شوخی گفت من از لرهای بزرگ لک هستم اگر من شهید شوم طایفه ام یکماه برای من مراسم برپا می کنند و هر شب چلو گوشت می دهند ما گفتیم ما به تو چلوگوشت میدهیم دست از سر ما بردار گفت نه باید در منطقه شهید شوم این نمونه ای از خاطراتی است که خنده بر لب ما میآورد و از خستگی ما میکاست.



